تبليغاتX
کاش عشق را زبان سخن بود

"هو"



فرهنگسرای سلامت برگزار می کند:



برای یادآوری مهر در لغت نامه ها و کتابهای تاریخی در جشن مهرگان

 منتظر حضور شما هستیم.

 

 


شب شعر مهرگان


موضوع:آزاد


نحوه ارسال آثار:


1)حضوری(روابط عمومی فرهنگسرای سلامت)


تلفن:2-77491491


2)ایمیلyek-nimkat@yahoo.com


مهلت ارسال آثار:17مهر88


زمان مراسم 21 مهر-ساعت4:30


آدرس:میدان رسالت-خ هنگاهم-بلوار دلاوران-خ آزادگان-جنب شهروند-آمفی تئاتر

 فرهنگسرای سلامت

*****************************************

از همینجا از تمام دوستان دعوت میشود در این شب نشینی 

 

در کنار اساتید و شاعران معاصر کشور ، همراه ما باشند

+ نوشته شده توسط امید رضا چاوشی در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 1:39 |
    با سلام به همه دوستان و عرض معذرت بابت این مدتی که نبودم دلم واسه همه تنگ شده بود

 

    اینم یه ترانه  و یه سپید که چند ماه پیش نوشتم :

 

 

  نیگا  کن  کل  دنیامون  فقط  بدبختی  و  درده

 

  همه   تو  زن   شریکند و شب  رسوایی    مرده

 

  خودم دیدم زنی دیشب خودش رو داد و نون میبرد

 

  و مردی که سر سفره توی بغض خودش میمرد

 

   یکی مون سارق بی پول ، یکی مون زاهد پول دار

 

  نمیدونم  چه   سریه  نمازامون  همه  بودار

 

  به هر در میزنیم بسته ست ، بهار انگار پاییزه

 

  همیشه  کارمون لنگه اونی  که اون ور  میزه

 

  پدر داره چی میخونه ؟  گمونم  دشنه در دیسه

 

  تو  این آفتاب  بگو مادر چرا ریش  بابا  خیسه؟

 

  یکی راضی به مردن شد ،یکی دلخوش به این دنیا

 

  خدا  مغرور  میخنده  به  حال  و روز  آدمها

 

  ********************************

 

    بچه های چشمم

 

  خیس بیرون میزنند یادم برود،

 

   پله های دانشکده را دست به دست له کردیم.

 

   پیراهنم روسری تو بود،

 

   شال گردنت دور دو گردن ،

 

  زبانم با دست تو مینوشت.

 

  -  خودم که نامحرم ! -

 

    با واژه تکانت میدهم

 

     شاید 

   بیدار شوی برگردی.

 

+ نوشته شده توسط امید رضا چاوشی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 2:8 |
 

با عرض معذرت از دوستان  این چند وقت واقعا درگیر بودم

 

کجا ؟

چای که را فوت میکنی ؟

که استکان خالیم روی میز داغ میشود

و

 وسوسه پریدن خوابی که

مادرم گل میریخت

روی تور سفیدی که دستش را گرفته بودم.

پیاده رو را با هر که شریک شدی مبارکت

کاری به چشمم

که مادر خوانده باران است و

در به در دنبال تعطیلی شب نداشته باش.

حوصله ات که سر رفت

عقربه های گذشته ات را هل بده ته داستان را دوباره ببین

پیراهنم

که روسری تو بود خاکی شده

پرواز میکنم

روی دستهایی که زبانشان را نمیفهمم

دوستم دارند

عطرم میزنند و

حمامم میکنند

لباس سفید دامادی تنم،

یقه اش را گره میزنند فرار نکنم

سرما نخورم.

 ـ روسری ات خاکی شده ـ

دستها بالا میروند و من پایین ،

خاک سر تو روی من آوار میشود

زبان دستها یادم می افتد

برای شاعری که فکر میکرد آدم شده

فاتحه میخواندند..

 

 

+ نوشته شده توسط امید رضا چاوشی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 10:7 |
 

 

 تا سرم نرفته

- ساکت -

به جهنم  که نفسهای آخرت ناله شده

                                       و

                             دنیا سرت آوار.

 

خون عالم را به زور به حلقت بریزند هم

 

              عین عدالت  است.

 

حرف گوش نمیکنی ،

 

چشم چرانی و هرز میروی

 

هتل میشوی.

 

آلبوم شماره ی کفشهایی شده ای که 

 

   صاحبانش را حتی ندیده ای،

 

مثل ابوموسی احمقی!

 

 

 به کوچه میزنی که چه ؟

 

 نه !

 

نه !  تو درست نمیشوی!

 

 آبت را بخور،

 

امشب میکُشمت.

 

اصلا به درک ، 

 

 به درک که  

 

تو دل منی ،

 

نخواستمت.

 

 

+ نوشته شده توسط امید رضا چاوشی در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 3:18 |

     این کار رو تازه نوشتم ،بعد از صحبت با یه دزد

تازه بهار به پشت لبم رسیده بود ،

گفتی تا یلدا که برمیگردم

              خدا را نگهدار.

حالا آنقدر بزرگ شده ام که بدانم

        تو مثل رودخانه همیشه میروی .

تقصیر مادرم بود

گفتم  : که خوب حمامم نکند

شاید چرکی کف دستم بماند

یا علف خرسی روی پیراهنم .

مادر ها اصلا حرف گوش نمیکنند !

امان از این مادرها .....

خودت بگو

با تمام بچگی حق داشتم آبرو صدایت کنم یا نه ؟

خودت بگو

حالا حق دارم

بیشتر از تو نگران چرک های کف دستم باشم

حق دارم علف خرسهای تمام مردم  را دزدانه بچینم یا نه ؟

هر چند

حالا اگر دستانم مادر تمام سرطانها هم شود

تو از رسم آبرو بودنت برنمیگردی .

امان از این رسمهای رودخانه ای

امان از این رسمهای یک طرفه

امان .........

+ نوشته شده توسط امید رضا چاوشی در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 1:49 |


از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست

سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است

( صائب تبریزی )

+ نوشته شده توسط امید رضا چاوشی در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 22:13 |

 با خرواری ریش

و پیراهنی که بوی ترافیک میدهد

پشت چراغی که از خجالت سرخ شده

من ،تعصب می فروشم

تو،پیاده می شوی

از تاکسی آخرین مدل

راننده به تو کرایه زیاد می دهد

آسفالت مچاله میشود به مردی سکه بدهد

زنی زیر چادرش لباس زیر می فروشد

حق دارند فرار کنند

این شهر بوی ترافیک می دهد

 

+ نوشته شده توسط امید رضا چاوشی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 1:46 |

اینم یه کار کوتاه

بیهوده چشمک هایت را

                هدر نده

من عصب های عاطفه ام بسته ست

عاشق نمیشوم           

+ نوشته شده توسط امید رضا چاوشی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 1:39 |
سلام ، من تازه اومدم یعنی تازه مدرن شدم یعنی تازه وب ساختم

من بدون همه هستم بدون همه یعنی........

 

کسی نمیداند من

تشنه گفتنم نه نوشتن

چاره چیست وقتی گوشی برای شنیدن نیست

شاید چشمی برای خواندن باشد

شاید..............شاید

سعی میکنم زود شعرامو بذارم تا نظر شما رو بدونم

منتظرتون هستم

+ نوشته شده توسط امید رضا چاوشی در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 23:11 |
دیگر آن سنبل کامل مرد سنتی که میگفتی نیستم

 

آنقدر مدرن شده ام که

 

شبها وقتی بوی عرقی ناشناس از تنت میشنوم

 

میخندم و به خود می بالم

 

که تو چقدر مفیدی برای همه

 

 

+ نوشته شده توسط امید رضا چاوشی در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 22:34 |


Powered By
BLOGFA.COM


Free